اثبات عشق
اي نگاهت رونق فرداي من ................ در تو معنا مي شود دنياي من
اي کلامت برترين اثبات عشق .............. با تو ماندن بهترين روياي من
![]()
![]()
عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد
عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد
خزان...
اي نگاهت رونق فرداي من ................ در تو معنا مي شود دنياي من
اي کلامت برترين اثبات عشق .............. با تو ماندن بهترين روياي من
![]()
![]()
عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد
عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد
![]()
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
رفتي و سهم عشق براي دل تو بود
سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟
يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي
سهم من غريب كه اينجا گذاشتي
گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود
در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي
مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت
من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي
گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي
يك قطره اشك سهم من از روزگار شد
در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

ای کاش نقاش چیره دستی بودم
تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم
و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم .
ای کاش شاعر بودم
تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم
و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم .
ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم :
دوستت دارم![]()
اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني
لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
نان که خاک را به نظر کیمیا کنن .... باشد که گوشه چشمی به ما کنن
وقتي عشقت رو از دست دادي ديگه سعي نكن به دستش بياري
درست مثل چيني شكسته مي مونه كه حتي اگه بندش هم بزني
ديگه به زيبايي گذشته نيست
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم*****جامه کس سيه و دلق خود ارزق نکنيم
مي نويسم با نور
در هوايي از مهر
کاغذي از پر گلهاي سپيد
نه به يک بار و به ده بار،
که هزاران، شايد
مي نهم در سبدي
از گل نيلوفر و احساس دلم
مي سپارم
به دل قاصدکي تا برساند به دلت
تا بداني
دل من
غرق تمناي نگاه تو هنوز
مي نويسد شب و روز:
« خوب نازنين من
از هميشه تا هنوز
دوستت مي دارم!...»
اعماق وجودم دوستش دارم و هیچوقت عشقش رافراموش نمی کنم
نمی دانم چه طور بنویسم که بداند حتی در خواب هم به یادشم
نمی دانم چه طور بنویسم که بداند خیلی سخت است که انسان با یک نفر ساعتها
در ذهنش صحبت کند و وقتی او را دید جز سلام نتواند چیزی بگوید
نمی دانم چه طور بنویسم که بداند اگر نمی توانم به چهره اش نگاه کنم
به این خاطر است که نمی خواهم او را مانند گذشته آذرده خاطر کنم 


و هزاران نمی دانم دیگر .....


زندگي فرصت بس كوتاهيست
تا بدانيم كه مرگ
آخرين نقطه پرواز پرستو نيست ،
مرگ هم حادثه است
مثل افتادن برگ
كه بدانيم پس از خواب زمستاني خاك
نفس سبز بهاري جا ريست

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم
